لطفت همیشه شامل حالمه
اصــلا تـــو خیلی فـرق داری با هــمـه
اجــازه دادی ، به تـــو دل ببنـدم
تا فهـمـیـدی ، به تــو عـلاقـمـنـدم
خودت دلیل این عـلاقـه بــودی
چــه بـد بـودن ، روزایی کــه نبودی
نه آبـرو داشـتم ، نه عـشـق و میلی
تــو خیــلی با محـبتی ، تـو خیـلـی
بـــاز اومـدم آبـرو داری کنی
بـرای دردم ، تــو یـه کاری کنـی
بـهـت بـگم : از همه دل بـریـدمُ
تـمـوم مـردونگیاتُ دیدمُ
بـاز اومـدم تـا کـه بگم: دارُ ندارم ، صبر و قرارم
گـــره افــتــاده بـــه کـارم
سلام آقــا
سلام خــدای احـسـاس
درمون درد من ، حضـرت عــبـاس
صد دفعه گـفـتمُ ، دوباره میـگـم:
آقای مـن ، آقــای خــوب دنـیــاس
اون هــنـوزم فـکر یــه قـطره آبــه
بــه فکر اون بچــه ایه کـه خـوابـه
به فـکر اونـیـه کـه از تـشـنـگـی
لـباش تــرک خـورده ، حالـش خـرابـه
عـمـوی بـچــه هــا...نجــاتـم بــده
یــه قـدری مـهـربـونـی ، یــادم بــده
سایــه تو از روی سـرم بـر نـدار
صـدات کـه میـزنم ، جــوابـم بـــده
خــدای احـســاس نجــاتـم بـــده
حضــرت عــبـاس جــوابـم بـــده
خــدای احـسـاس... خـدای احـساس
حضرت عـباس...حضـرت عـبـاس
جـــوابـــم بـــده
|
+| نوشته شده توسط
فاطمه در شنبه دوم دی 1391
|